یکشنبه ۳۱ اوت ۲۰۰۸

تحفه فرنگ

داستان از دهم آبان هزار و سیصد و هشتاد و شش آغاز شد. طبقه چهارم ساختمان شیشه ای صدا و سیما، بخش خبر و مصاحبه ای داغ و پر سر و صدا با منصور انصاری یکی از دانشجویانی که در سال 1358 در امریکا تحصیل می کرد. دقیق یادم نیست که آن موقع آنجا چه می خواند و چه می کرد ولی این را می دانم که دنباله ای از همان راه پر پیچ و خمی بود که ایرانیان سالها پیش قدم به آن نهادند. وقتی مدرنیته با همه خشم و نفرت خود در 1243، با توپ و تفنگی که روس های همیشه خوش نام روی دوششان نهاده بودند، سیلی محکمی به استقلال ایرانی زد و داغ ننگ شکست را بر پیشانی ملت مغرور نهاد؛ اولین چیزی که به ذهن نه تنها مردم بلکه جماعت مغبون حکام خطور کرد این بود که چرا ما نتوانستیم. قرارداد شانزده فصلی ترکمانچای، هم آب را برد و هم آبرو. مرز ایران رود ارس شد و مرد ایران امیرکبیر. جای شکایت نیست که نگاه نخست او به مدرنیته، میلیتاریسم و تکنولوژی را برای ایرانیان به ارمغان آورد و نه فلسفه و خردورزی را. هر چه بود تا پس از عصر پهلوی اول، ایرانی نه تنها خود را درگیر تکنولوژی غربی کرده بود، بلکه حکمت و فلسفه آنان را نیز فرامی گرفت و دانشجوی ایرانی که در فرنگ درس خوانده بود، نمادی بود برای دوستداری وطن و صف شکنی شد برای گسترش علوم مختلف در سرتاسر کشور.
در عصر پهلوی دوم، تحول شگفتی در میان دانشجویان تحصیلکرده در غرب پدید آمد. دیگر نه از شعر بهار خبری بود و نه از نقد فروغی. نه فلسفه حکمت داشت و نه دانش، حسابی. نه عزم دهخدا را کسی ستایش می کرد و نه هزم نفیسی را کسی. آری، خشک خشک بود. پوسیده و مردابی و یک مشت دانشجویی که هم در آنجا فحش ایران می دادند و هم در اینجا. طوری شد که وقتی پهلوی دوم، برای سفر به امریکا می رفت، از روزی که آنجا می رسید، استقبال گوجه فرنگی می شد و تا به آخر هم که در معیت پرزیدنت می آمد، صدای آشوب و اعتراض می شنید. این رفت و رفت تا انقلاب شد.
دهم آبان 58، دوستان انصاری در مجاورت کاخ سفید تظاهرات می کردند. درگیری شد و چه گذشت که گاز اشک آور زدند، سگ ها را رها کردند و خلاصه کاری کردند که سلام شان را بعدها به مسلمانان انقلابی در ایران برسانند. ما رفتیم و حرف های انصاری را سی سال بعد از حادثه، شنیدیم. نوشتیم و منتشر هم خواهیم کرد، اما مثل گذشته با همان خودسانسوری همیشگی و لام تا کام چی؟ بعله.
رسم جالبی است و حرف جالبی. امروز وقتی با دانشجوی ایرانی در امریکا سخن می گویی، طرفدار حکومت است. بیشتر که صحبت می کنی می بینی نه، طرفدار هم نیست، منتقد است. ولی جلوی شما که ایرانی هستی نقد می کند، جلوی امریکایی، تعریف می کند و تمجید که شما نمی دانید ایران چه گلستانی است، اصلاً باور نکنید آنجا فشار هست، همه آزادند به خدا. فقط نباید از چند جا عکس بگیری و چند جور لباس هم نباید بپوشی و چند جور جا هم نمی توانی بروی، البته اونجاها اصلاً اون جاهای بد نیست که بروی و چند جور غذا هم نمی توانی بخوری و ... ولی در مجموع آزادی به خدا. نه یادم رفت، چند جور حرف هم نمی تونی بزنی، یعنی کیم جونگ ایل و اینها را حق نداری بگی مثلاً بالای چشم اش ابرو.
چطور سی سال پیش، آقایان دانشجوی ایرانی در امریکا، وطن پرست نبودند؟ حالا وطن پرست شدند؟ آن موقع که دانشجوی ایرانی پرچم کشور خودش را به آتش می کشید، آن روزی که فحش می دادند به سر تا پای ایران و آنچنان از ایران می گفتند که وقتی می گفتی ساواک، تن امریکایی بدبخت می لرزید، چطور آن موقع وطن پرستی و دوستداری از ایران مطرح نبود؟ چطور آن موقع، زیر پای پهلوی دوم پوست موز می انداختند و الان برای فلانی فرش قرمز پهن می کنند؟ چطور آن زمان، امریکایی غریبه نبود، حالا غریبه شده؟ چیزی نگوییم که می فهمد ایران چه ویرانه ای شده است؟ آن موقع حق داشتید آبروی مملکت و کشور را ببرید حالا می ترسید؟ من می دانم مشکل کجاست؟ مشکل آنجاست که دانشجوی ایرانی آن زمان، ایرانی نبود که، مسلمان بود. آقایان از ایران می رفتند امریکا درس بخوانند، انجمن ایرانی ها نمی رفتند، انجمن اسلامی تأسیس می کردند.
به هر حال، این تضاد و دوگانگی، تضاد و دوگانگی حاصل از بی خردی و بی فکری ایرانی جماعت است. آن موقع اقتضای سیاسی الزام داشت که برای اعلام نارضایتی عمومی مردم ایران از حاکمیت وقت، دانشجوی ایرانی در امریکا تظاهرات کند، پرچم آتش بزند، عکس مسئولین کشور را بسوزاند. امروز الحمدلله آنقدر وضع معیشت و امور ملت ایران عالی است که وقتی فلانی می رود، نیویورک برایش گلاب می پاشند و بوسه می فرستند و ... تف بر دانشجوی ایرانی که از وظیفه خود در رساندن پیام این ملت به جهان دریغ می کند.

ز شیر شتر خوردن و سوسمار عرب را به جایی رسیده است کار
که تاج کیانی کند آرزو تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
ها

0 نظرات: