ماجرا از ظهر جمعه بیست و دوم ژوئن آغاز می شود. برای گرفتن رمان آستانه پنجم، اثری از مهری حیدرزاده، یکی از زنان کهنه کار سازمان پیکار، راهی منزل حاج قاسم تبریزی می شوم. طبق معمول، پذیرایی مختصری می کند و بحث جدی آغاز می شود. خاطرات دستگیری مهری حیدرزاده را برایم زنده می کند، بازجویی هایی که از او و همسرش صورت گرفت و اینکه اخیراً دست به قلم شده و می نویسد. علاقه چندانی به ادامه بحث نشان نمی دهم. نمی توانم پیش ازخواندن دست نوشته ها قضاوت کنم. عطشی مرا فراگرفته که اطمینان می دهد پس از مطالعه داستان، شخصیت نویسنده را خواهم شناخت و به این خاطر، لذت بحثی را که می دانم به زودی با چالش هایی جدی همراه خواهد بود را در این ظهر گرم و این منزل بی کولر از دست نمی دهم. بلافاصله یاد خاطراتی از سعید امامی می کنم و تبریزی بی آنکه حساسیتی نشان دهد از مطالعات پیگیرش حکایت می کند. می گوید کتاب های اخلاقی و سیاسی اطلاعاتی را از او می گرفته است. برایم عجیب نیست. پیشتر یادداشت های عبدالله شهبازی و اصغر حجازی را در بعضی از کتاب هایی که گرفته بودم، می دیدم. بعضی از یادداشت ها و خلاصه هایی که سعید تهیه کرده با وسواس نشانم می دهد. می خوانم. کاغذهایی هستند چهار یا پنج اینچی با خط ریز منظم، خودکار قرمز و خلاصه چندان چنگی به دل نمی زند. از مطالعات سعید حجاریان می پرسم. می گوید به کتاب های چپ تسلط کامل دارد و بعد با دقت اضافه می کند که چندان علاقمند به تاریخ نیست. برای من که تاریخ و فلسفه، حرف اول و آخر مبانی فکری ام را می زند، گویا آب سردی رویم ریخته اند. به خنده می گویم که این دو نفر هر دو کتاب خوان بوده اند و انقلابی اما این یکی کجا و آن یکی کجا. رومی رومی و زنگی زنگی. وقتی عکس العملی نمی بینم، اخبار جدید را جویا می شوم. از عبدالله نوری می پرسم و پاسخ می دهد که حرف و حدیث هایی از نامزدی اش در انتخابات به گوش می رسد. با حرارت بحث را دنبال می کنم. پیشتر در منزل تبریزی، یوسفی اشکوری را دیده ام و در ذهن دارم که بپرسم آیا شیخ خاموش نیز به منزل او رفت و آمد دارد یا نه. حرفم را می خورم و می اندیشم. اگر عبدالله نوری بیاید چه می شود؟
۱۳۸۷ تیر ۱, شنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر