۱۳۸۷ شهریور ۱۶, شنبه

تحلیلی بر انتخابات امریکا

د

شانس پیروزی سناتور جان مک کین در انتخابات ریاست جمهوری امریکا بیش از باراک اوباما است. این جمله شاید در نگاه نخست منطقی به نظر نرسد؛ محبوبیت حزب دموکرات امریکا در شرایط فعلی و بر اساس آمار و ارقام RealClearPolitics حدود 8 درصد از حز
ب جمهوری خواه بیشتر است. باراک اوباما نیز بر اساس نظرسنجی ها، پس از کنوانسیون دو حزب جمهوری خواه و دموکرات، بین 2 تا 4 درصد از مک کین پیش است. به رغم همه این نظرسنجی ها که به جز مایکل مور کارگردان جنجالی هالیوود، تقریباً هم دموکرات ها و هم جمهوری خواهان نسبت به صحت آنها اعتماد نسبی دارند، قانون انتخاباتی امریکا به گونه ای است که شانس پیروزی مک کین ـ پیلین را در برابر اوباما ـ بایدن افزایش می دهد.
بر اساس قانون انتخاباتی فعلی در امریکا، تصمیم اول و آخر را آرای مجلس الکتورال می­گیرد. هر کدام از کاندیداها که 270 رأی الکتورال یا بیش از آن را از آن خود کند، ریاست جمهوری امریکا را بدست خواهد آورد. بعضی ایالت ها همچون کالیفورنیا 55 و برخی دیگر همچون داکوتای شمالی تنها 3 رأی در مجلس الکتورال خواهند داشت. پس از برگزاری انتخابات، آرای هر ایالت بدون توجه به ایالت های دیگر، بصورت مستقل شمارش خواهد شد و هر کاندیدایی که 50 درصد یا بیشتر از آرای مردم آن ایالت را بدست آورده باشد، تمام آرای الکتورال آن ناحیه را در مجلس نهایی خواهد داشت. به عنوان نمونه، اگر یک نامزد انتخاباتی 51 درصد آرای ایالت کالیفورنیا را بدست آورده باشد، تمام 55 رأی آن ایالت را در مجلس نهایی خواهد داشت.
اما نکته دیگری که پرداختن به آن، زمینه ساز ادامه بحث و تحلیل انتخابات ریاست جمهوری در امریکا است، گرایش عمومی مردم در برخی ایالت هاست. فارغ از اینکه چه د
لایلی این رویکرد مردمی را سبب می­شود، ایالت های مرکزی وجنوبی امریکا تقریباً همگی حامی جمهوری خواهان و ایالت های ساحلی امریکا در شرق و غرب، جانبدار دموکرات ها هستند. به جز مواردی که نامزدهای ریاست جمهوری، اقبال عمومی گسترده ای را با خود داشته باشند، در رقابت های نزدیک، عموماً آرای این ایالت ها ثابت و مشخص است. این موضوع استثناهایی نیز دارد. به عنوان نمونه، محبوبیت بیل کلینتون در رقابت های انتخاباتی برای ریاست جمهوری امریکا در سالهای 92 و 96 آن اندازه بالا بود که توانست آرای برخی از ایالت های مرکزی امریکا که گرایشی جمهوری خواهانه داشتند را نیز به خود جلب کند. کلینتون برای دوره نخست خود، 370 به 168 و در دوره دوم 379 به 159، پیروز انتخابات امریکا شد. از سوی دیگر می توان به حضور رونالد ریگان در انتخابات سال 1980 امریکا اشاره کرد. او آن اندازه قدرتمند پا در عرصه میدان نهاد که حتی آرای ایالت های همیشه دموکراتی چون کالیفورنیا را نیز از آن خود کرد. ریگان با به دست آوردن 489 رأی الکتورال در برابر 49 رأی نامزد دموکرات ها با اقتدار راهی کاخ سفید شد.
اما انتخابات سال 2008 امریکا نه شباهتی با رقابت های بیل کلینتون برای ریاست جمهوری دارد و نه قرابتی با محبوبیت گسترده ریگان در 1980. شرایط برای پیروزی دموکرات ها که پس از 8 سال دوری از کاخ سفید برای رسیدن دوباره به آن تلاش می کنند، آن اندازه حیاتی و نگران کننده است که نمی توان از هم اکنون پیروز انتخابات را به جرأت مشخص کرد. گروه انتخاباتی اوباما ـ کلینتون می توانست با اقتدار دموکرات ها را در انتخابات 2008 پیروزکند، اما این فرصت بسیار بزرگ را اوباما به سادگی از دست داد و تا چند سطر بعد، نشان خواهم داد که این اشتباه تاریخی به قیمت از دست دادن کرسی ریاست جمهوری ایالات متحده تمام خواهد شد.
رقابت نامزد جمهوری خواهان جان مک
کین و باراک اوباما از ابتدا نزدیک و نفس گیر بود. جمهوری خواهان با درک این موضوع که محبوبیت حزب شان با اندک گرایش مردم به عملکرد جرج بوش، کاهش یافته است، رقابت های مقدماتی را در کوتاه ترین زمان ممکن به نتیجه رساندند. نامزدی مک کین از حزب جمهوری خواه از فوریه 2008 قطعی شد و این در حالی بود که هیلاری کلینتون با حمایت همسرش بیل کلینتون، رییس جمهور سابق ایالات متحده، حملات تند و تیز خود را به سوی کمپین باراک اوباما نشانه می رفت. با همه این اوصاف در ژانویه 2008، مک کین حمایت 39 درصد مردم امریکا و اوباما حمایت 45 درصد را از آن خود کرده بودند. در طول 9 ماهی که پس از آن گذشت، اوباما در بعضی مقاطع تا 8 درصد از مک کین پیش افتاد. مک کین نیز در چهار مقطع زمانی از اوباما پیشی گرفت اما هیچگاه فاصله آن دو از 8 درصد افزایش پیدا نکرد و این نشان می داد که انتخابات 2008، انتخاباتی نزدیک خواهد بود. بدین معنی که در این انتخابات، دیگر شاهد جانبداری ایالت های جمهوری خواه از نامزد دموکرات ها و حمایت ایالت های دموکرات از نامزد جمهوری خواهان نخواهیم بود. هر قدر بیشتر گذشت، ادعای اوباما مبنی بر اینکه آرای ایالت های جمهوری خواهان را نیز تغییر خواهد داد، مبدل به سرابی پوچ شد.

رقابت سرسختانه مک کین و اوباما از آپریل 2008، آخرین نظرسنجی، پیشی گرفتن مک کین با 3 درصد را نشان می دهد






در برخی از ایالت های امریکا، اینکه چه حزبی دست بالا را خواهد داشت هیچگاه مشخص نبوده است. امریکا بیش از 50 ایالت دارد و وجود چنین نواحی در آن دور از ان
تظار نیست. نیومکزیکو در انتخابات سال 2000، ایالتی دموکرات بود در حالی که در 2004، جمهوری خواه گردید. از سوی دیگر ایالت نیوهمشایر که در سال 2000 جرج بوش پسر اکثریت آرا را در آن بدست آورده بود، در سال 2004 ایالتی جانبدار دموکرات ها گردید. تحلیل ها و بررسی های متعدد و همینطور آزمون و خطاهایی که به قیمت از دست دادن انتخابات ها تمام شده است، دست این ایالت ها را برای کارشناسان سیاسی رو کرده است. آنها این ایالت ها را “battle ground” محسوب می کنند.
آمارها نشان می دهد که در سرتاسر ایالات متحده برای انتخابات سال 2008، شمار ثبت نام کنندگان دموکرات بین 12 تا 3 درصد از جمهوری خواهان بیشتر بوده است و میانگین فزونی دموکرات های ثبت نام کننده از جمهوری خواهان در کل کشور، 6/5 درصد بوده است. از آنجایی که در انتخابات های گذشته، شرکت جمهوری خواهان و دموکرات ها در پای صندوق های رأی کمتر از 2 درصد اختلاف داشته است می توان دریافت که نظرسنجی های کنونی بر اساس ثبت نام کنندگان، تا اندازه ای با آمار نهایی تفاوت خواهند داشت. گذشته از اینکه نظرسنجی ها نیز بین 1 تا 3 درصد محدوده خطا دارند، به علاوه هنوز تصمیم حدود 15 تا 20 درصد مردم امریکا مشخص نیست، می توان دریافت که این انتخابات از نوع انتخابات های نزدیک و رقابت در آن
، سنتی خواهد بود. بعدها نشان خواهیم داد که این عوامل چگونه در نهایت ریاست جمهوری امریکا را مشخص خواهد کرد.
اکنون، ایالت هایی که در آنها مک کین با اختلاف چند درصد از اوباما پیش است، مشخص شده. اگر شمار جهوری خواهان شرکت کننده در انتخابات در این ایالت ها، کمتر از جمهوری خواهانی که از قبل ثبت نام کرده اند نباشد، که احتمال آن بسیار کم است، پیروزی مک کین در این ایالت ها قطعی است:





















ایالت های قرمز رنگ، ایالت هایی هستند که مک کین از هم اکنون بااختلاف در آنها پیش است. ایالت های آبی رنگ نیز ایالت هایی هستند که اوباما با اختلاف در آنها پیش است. الگوی سنتی وابستگی ایالت های مرکزی و جنوبی به جمهوری خواهان و ایالت های حاشیه ای به دموکرات ها در این تصویر نیز به صورت کاملاً واضح به چشم می خورد. به عنوان نمونه، اوباما با اختلاف بیش از 16 درصد در نیویورک از مک کین پیش است. در سوی مقابل، مک کین نیز در ایالت های جنوبی تنسی، آلاباما و آرکانزاس اختلاف خود را به حدود 20 درصد رسانده است. ایالت های خاکستری رنگ، ایالت هایی هستند که هم اکنون صحنه نبرد دو نامزد انتخاباتی اند. اختلاف در این 11 ایالت بسیار اندک است و عملاً می توان گفت، نتیجه آرای مردم در آنها، ریاست جمهوری آینده امریکا را مشخص خواهد کرد.
این ایالت ها عبارتند از:
"نیوهمشایر، میشیگان، ایندیانا، اوهایو، ویرجینیا، میسوری، کارولینای شمالی، فلوریدا، کولورادو، نوادا و نیومکزیکو"
که روی هم رفته 137 رأی الکتورال خواهند داشت. ایالت پنسیلوانیا اگرچه گاهی آرای خود را نصیب جمهوری خواهان کرده است، به نظر نمی رسد با اختلاف 5 درصدی اوباما در نظرسنجی ها، آن را بتوان محل جدالی واقعی برای مک کین تلقی کرد.
با در نظر گرفتن این 11 ایالت به عنوان صحنه نبرد، مک کین به احتمال قطع 163 رأی الکتورال و اوباما 238 رأی الکتورال را از هم اکنون در اختیار خود دارند. این میزان آرای الکتورال تقریباً 100 درصد از آن نامزدها خواهد شد.
اما باستی دید که آرا در این 11 ایالت که نظرسنجی ها، آنها را نزدیک نشان می دهند چگونه رقم خواهد خورد. برای بررسی این پدیده لازم است که نگاهی به عوامل و فاکتورهای مؤثر در پیش بینی انتخابات و نتیجه آن داشت:

شیب جابنداری از مک کین: علاوه بر اینکه جمهوری خواهان عموماً در انتخابات نمایش درخشان تری از خود بروز می دهند و این را می توان در پیروزی بوش بر کری در سال 2004 ملاحظه کرد، اقبال طرفداران آنان نیز در بیشتر مواقع در لحظات آخر و پای صندوق های رأی بیش از دموکرات هاست. در کنار اینها، نکته ای که هم اکنون می توان مورد بررسی قرار داد، شیب جانبداری از مک کین در سه ماه گذشته بوده است. از ماه ژوئن که تکلیف رقابت درون حزبی هیلاری کلینتون و باراک اوباما مشخص گردیده است، اوباما در بسیاری از ایالت های سرنوشت ساز با کاهش محبوبیت جدی در برابر مک کین روبرو بوده است. این عامل در کنار دو عامل دیگر که به آنها اشاره خواهد شد، تهدیدی جدی برای اوباما محسوب می شوند.
در ایندیانا، محبوبیت اوباما در سه ماه گذشته از 50 درصد به 43 درصد، در کولورادو از 51 درصد به 45 درصد، در نوادا از 50 درصد به 44 درصد، در اوهایو از 49 درصد به 44 درصد، در نیوهمشایر از 48 درصد به 44 درصد، در ویرجینیا از 53 درصد به 46 درصد و در میسوری از 47 درصد به 42 درصد کاهش یافته است. در حتی پنسیلوانیا نیز اوباما در 3 ماه گذشته با 2 درصد کاهش آرا روبرو بوده است.

نمونه ای از کاهش آرای اوباما در دو ایالت سرنوشت ساز کلورادو و ایندیانا:






















انتخابات دور دوم بوش: نکته دیگری که پرداختن به آن حائز اهمیت است، ایالت هایی از این 11 ناحیه سرنوشت ساز هستند که در آنها جرج بوش پسر، در دور دوم انتخابات خود در سال 2004 با اختلافی بیش از 5 درصد پیروز بوده است. از آنجایی که شرایط اقبال عمومی به جمهوری خواهان در سال 2004، بسیار نامناسب و محبوبیت بوش در حد پایینی حدود 47 درصد بوده است، می توان تصور کرد که در این ایالت ها، اوباما چالشی بسیار مهم در مواجهه با مک کین خواهد داشت که چهره ای میانه روتر از بوش به نمایش می گذارد و گرایش او به حزب جمهوری خواه و نئوکان ها از بوش بسیار کمتر است. جرج بوش در ایالت های فلوریدا، ویرجینیا، کولورادو، کارولینای شمالی، ایندیانا و میسوری با اختلاف هایی از 5 تا 15 درصد، نامزد حزب دموکرات را کنار زده و پیش افتاده است.
وقتی ایالت هایی که هر دو عامل یاد شده در آنها به چشم می خورد را در کنار یکدیگر قرار دهیم، در می یابیم که احتمال پیروزی مک کین در ایالت های ایندیانا، کولورادو، ویرجینیا و میسوری تا حد زیادی از اوباما بیشتر است. این ایالت ها که روی هم رفته 44 رأی الکتورال خواهند داشت، به علاوه در شمال امریکا واقع شده اند که در آن اثر مهم بردلی افکت، کار اوباما را بسیار بسیار دشوار خواهد کرد.

6 ایالت از 11 ایالت سرنوشت ساز که جرج بوش در سال 2004 با اختلاف 5 تا 15 درصد در آنها پیروز شد:



Bradley Effect بردلی افکت: زمانی که دست کم یکی از نامزدهای انتخاباتی رنگین پوست باشند، کارشناسان "بردلی افکت" را به عنوان عاملی مؤثر در انتخابات در نظر می گیرند. این عامل از آنجا خود را نشان داد که تام بردلی شهردار افریقایی امریکایی و دموکرات لس آنجلس در سال 1982 در حالی که در نظرسنجی ها حدود 20 درصد از نامزد جمهوری خواه پیش بود، ناگهان نتیجه انتخابات را از دست داد. بسیاری از کسانی که پای صندوق های رأی رفته بودند بعدها گفتند که از انتخاب یک افریقایی امریکایی به عنوان شهردار خود رضایت نداشتند. اگرچه جامعه امروز امریکا از دو دهه گذشته دستخوش تحولات مثبتی در زمینه حقوق سیاهان شده است، بسیاری معتقدند که این عامل هنوز نقشی هر چند جزیی در نتایج انتخاباتی امریکا ایفا می کند.
اوباما در انتخابات درون حزبی دموکرات ها، ایالت های سفید کالیفورنیا، نیویورک و نیوجرسی را از دست داد، اما ایلینوی را که خود سناتور آن بود، بدست آورد. بر اساس تحلیلRealClearPolitics اوباما به عنوان نمونه پیش از برگزاری انتخابات در نظرسنجی های کالیفورنیا بین 8 تا 13 درصد از هیلاری کلینتون پیش بود. کارشناسان معتقدند که علاوه بر بردلی افکت، عامل ناتوانی کمپین اوباما در ایالت های بزرگ نیز تأثیرگذار بوده است. اوباما بخش زیادی از پیروزی های خود را مرهون بازوهای اجرایی داوطلب خود است که در عرصه میدانی فعالیت می کنند. کارشناسان تأثیر این بازوهای تبلیغاتی را در انتخابات های بزرگ و شهرهای بزرگ زیر سوال برده اند و معتقدند که در حالتی که تمرکز کمپین اوباما به جای یک ایالت به چندین ایالت معطوف شود، آرای اوباما کاهش می یابد. اوباما در سه شنبه سرنوشت ساز انتخابات مقدماتی، در 1681 دلگیت، تنها 13 دلگیت پیش افتاد، یعنی 8 صدم درصد در حالی که پیش از آن، 6 درصد از هیلاری پیش بود.
کارشناسان سیاسی، تأثیر بردلی افکت را در حالت کنونی بین 5 تا 10 درصد تخمین می زنند. مهم ترین عامل مؤثر بر این موضوع، شمار رأی دهندگان رنگین پوست در ایالت مورد نظر خواهد بود. اگرچه شمار معدودی معتقدند که بردلی افکت بر روی کمپین اوباما تأثیر منفی نداشته است باید پذیرفت که از بین 11 ایالت BattleGround برای اوباما و مک کین، به جز نیومکزیکو، در 10 ایالت دیگر، حضور سفید پوستان در پای صندوق های رأی بسیار بیشتر از دیگر امریکایی ها چه سفید و چه اسپانیک خواهد بود. در حالی که در کل امریکا، شمار سفید پوستان غیر افریقایی و غیر اسپانیایی تبار، حدود 66 درصد است، در پنسیلوانیا، کمتر از نیم درصد رأی دهندگان افریقایی تبار خواهند بود و بالای 85 درصد آنان، سفید امریکایی تبار خواهند بود. این آمار در نیوهمشایر که اکنون یکی از صحنه های جدی نبرد است، به طرز چشمگیری رقم 94 درصد را نشان می دهد. یعنی شمار اسپانیایی تبارها و سیاهان در نیوهمشایر حدود 5 درصد است که یک دهم میانگین کل امریکا است. این میزان در ایالت های شمالی به عنوان نمونه در میسوری 17 درصد و در میشیگان 21 درصد را تشکیل می دهد که یه ترتیب یک سوم و نیمی از میانگین کلی امریکا هستند. بنابراین باید گفت از آنجایی که ایالت های سرنوشت ساز، شمار اندکی جمعیت سیاه پوست دارند، تأثیر مثبت بردلی افکت بر آرای اوباما قطعاً منتفی و تأثیر منفی آن بر میزان رأی اوباما تا حد معقولی محتمل است.
در ایالت های میشیگان و نیومکزیکو، کار برای مک کین دشوار خواهد بود. گرچه جرج بوش پسر، ایالت نیومکزیکو را در سال 2004 از آن خود کرد، در 2000 در آن ایالت متحمل شکست شد. محبوبیت اوباما هم اکنون در نیومکزیکو کاهش نیافته است و به علاوه، اثر بردلی افکت در آن ناحیه تا حد زیادی ناچیز به نظر می آید. از سوی دیگر در میشیگان، به جز اثر بردلی، عامل مؤثر دیگری، پیروزی مک کین را تضمین نمی کند بنابر این کار او در این ایالت نیز دشوار خواهد بود.
این دو ایالت، روی هم رفته 23 رأی الکتورال خواهند داشت و اوباما در صورت پیروزی در آنها با 261 رأی الکتورال، ریاست جمهوری امریکا را از دست خواهد داد. در ایالت هایی غیر از این دو، کار اوباما بسیار سخت و دشوار خواهد بود و نشان خواهیم داد که اوباما 9 ایالت از 11 ایالت سرنوشت ساز را از دست خواهد داد.
وی با احتمال قریب به یقین، فلوریدا را از دست خواهد داد، چه آنکه مک کین از هم اکنون در این ایالت بین 3 تا 5 درصد پیش است. در کارولینای شمالی مک کین، هم اکنون 4 تا 6 درصد پیشی گرفته است. این میزان اختلاف در ایندیانا 4 درصد و در میسوری حدود 7 درصد است. بدین ترتیب، با احتمال بالاتر از 95 درصد، مک کین 4 ایالت از 11 ایالت را با خود همراه دارد.

4 ایالت از 11 ایالت سرنوشت ساز که پیروزی مک کین در آنها تقریباً قطعی است:




در ایالت ویرجینیا، جرج بوش در 2000 و 2004 با اختلاف بیش از 8 درصد پیش بوده است. به علاوه که محبوبیت اوباما در این ایالت افت شدید و محبوبیت مک کین، رشد چشمگیری را نشان می دهد. از آنجایی که در این ایالت، احتمال بروز بردلی افکت نیز هست، آن را از هم اکنون می توان، جزو آرای مک کین محسوب کرد. در اوهایو نیز محبوبیت اوباما 5 درصد کاهش داشته و جرج بوش در هر دو انتخابات آن ایالت را بدست آورده است، با این تفاوت که مک کین از هم اکنون در اوهایو، حدود 1 درصد پیش افتاده است و امکان پدیده بردلی در آنجا نیز وجود دارد، اوهایو را نیز بایستی از هم اکنون جمهوری خواه دانست.
در نیوهمشایر، محبوبیت اوباما در سه ماه گذشته، افت شدیدی بیش از 4 درصد را نشان می دهد، به علاوه که در آن انتظار بردلی افکت از هر نقطه دیگری در امریکا بیشتر است. نکته مهم آن است که اوباما حتی با در اختیار داشتن نیوهمشایر که احتمال آن بسیار اندک است، 265 رأی الکتورال خواهد داشت که 5 رأی از میزان مورد نیاز او کمتر خواهد بود. بنابراین مک کین نگرانی خاصی از این ایالت نخواهد داشت. به علاوه که اوباما با داشتن نوادا نیز تنها 270 رأی را از آن خود خواهد کرد و سرنوشت اتخابات به دادگاه عالی امریکا کشیده خواهد شد.
دو ایالت باقیمانده کولورادو و نوادا هر دو از ایالت های سنتی جمهوری خواهان هستند که در آنها جرج بوش 5 تا 8 درصد از رقیب دموکرات خود در انتخابات قبل پیش بود. در این ایالت ها نیز محبوبیت اوباما به شکل چشمگیری در سه ماه گذشته کاهش داشته است. در هر دو ایالت 6 درصد. به علاوه که مک کین از هم اکنون در نوادا از رقیب خود پیشی گرفته است و در کولورادو نیز احتمال پیروزی او با رشد 5 درصدی در سه ماه گذشته و فاصله کنونی دو دهم درصدی بسیار زیاد است.
در نهایت می توان گفت که گرچه اوباما با 238 رأی الکتورال در شرایط کنونی، امید فراوانی به کسب ریاست جمهوری ایالات متحده دارد، برای بدست آوردن 30 رأی باقیمانده راه بسیار بسیار دشوار و سختی را در پیش دارد. در بسیاری از این ایالت ها، نظرسنجی ها از کاهش شدید محبوبیت او حکایت می کنند که بین 4 تا 6 درصد بوده است. بسیاری از این ایالت ها بطور سنتی جمهوری خواه بوده اند. مک کین، مومنتوم حرکتی اوباما را در این ایالت ها بدست گرفته است و حتی اگر نگوییم آن را از آن خود کرده، کار اوباما را با چالش هایی جدی روبرو کرده است. پدیده بردلی افکت هیچ تأثیری روی مک کین نخواهد داشت در صورتی که ممکن است، هر لحظه اوباما را در ایالتی که به آرای آن مطمئن بوده است دچار دردسر کند. در نهایت، مک کین، حربه جدیدی را نیز به معادلات انتخاباتی وارد کرده است. تقریباً همه کارشناسان بر این باورند که سارا پیلین، یار انتخاباتی او نه تنها اثری منفی بر کمپین مک کین نداشته بلکه اثرات مثبت حضور او، روز به روز افزایش می یابد.
می توان گفت که داستان اوباما و مک کین شباهت به دو رهرو دارد که قصد رسیدن به مقصدی مشخص دارند. یکی از آنها راهی را می رود که کوتاه تر اما پرخطر تر است و دیگری مسیری که بلندتر اما ایمن تر است. خطراتی که کمپین اوباما را تهدید می کنند؛ شیب نزولی شدید او، گرایش سنتی و همیشگی ایالت های سرنوشت ساز، پدیده بردلی افکت، حضور جدی تر جمهوری خواهان نسبت به آمار نظرسنجی ها، مأیوس شدن رأی دهندگان هیلاری و در نهایت انتخاب سارا پیلین از سوی مک کین و همینطور ضعف کمپین داوطلبان اوباما در پوشش های میدانی انتخابات بزرگ، شانس اوباما را در این انتخابات تا حد بسیاری کاهش داده است. نکته مهم درک این مطلب است که گرچه اوباما نقداً 238 رأی الکتورال دارد، در 9 ایالت از 11 ایالت سرنوشت ساز، اوباما با همه مشکلات فوق الذکر یک جا و در یک زمان روبرو است.
با همه این احوال هنوز دو ماه به انتخابات ریاست جمهوری امریکا در چهارم نوامبر باقی مانده است و در این فاصله کاندیداها سه بار با یکدیگر مناظره رو در رو خواهند داشت. هر یک از این سه مناظره می تواند نتیجه انتخابات را تا حدی تغییر دهد. 24 ام سپتامبر، مناظره رو در روی مک کین و اوباما که از شبکه CNN پوشش داده خواهد شد، دور جدیدی از وقایع را رقم خواهد زد که رییس جمهور بعدی امریکا را مشخص خواهد کرد.

روزبه بخشی ـ تهران ـ ایران

تابستان 87


۱۳۸۷ شهریور ۱۰, یکشنبه

تحفه فرنگ

داستان از دهم آبان هزار و سیصد و هشتاد و شش آغاز شد. طبقه چهارم ساختمان شیشه ای صدا و سیما، بخش خبر و مصاحبه ای داغ و پر سر و صدا با منصور انصاری یکی از دانشجویانی که در سال 1358 در امریکا تحصیل می کرد. دقیق یادم نیست که آن موقع آنجا چه می خواند و چه می کرد ولی این را می دانم که دنباله ای از همان راه پر پیچ و خمی بود که ایرانیان سالها پیش قدم به آن نهادند. وقتی مدرنیته با همه خشم و نفرت خود در 1243، با توپ و تفنگی که روس های همیشه خوش نام روی دوششان نهاده بودند، سیلی محکمی به استقلال ایرانی زد و داغ ننگ شکست را بر پیشانی ملت مغرور نهاد؛ اولین چیزی که به ذهن نه تنها مردم بلکه جماعت مغبون حکام خطور کرد این بود که چرا ما نتوانستیم. قرارداد شانزده فصلی ترکمانچای، هم آب را برد و هم آبرو. مرز ایران رود ارس شد و مرد ایران امیرکبیر. جای شکایت نیست که نگاه نخست او به مدرنیته، میلیتاریسم و تکنولوژی را برای ایرانیان به ارمغان آورد و نه فلسفه و خردورزی را. هر چه بود تا پس از عصر پهلوی اول، ایرانی نه تنها خود را درگیر تکنولوژی غربی کرده بود، بلکه حکمت و فلسفه آنان را نیز فرامی گرفت و دانشجوی ایرانی که در فرنگ درس خوانده بود، نمادی بود برای دوستداری وطن و صف شکنی شد برای گسترش علوم مختلف در سرتاسر کشور.
در عصر پهلوی دوم، تحول شگفتی در میان دانشجویان تحصیلکرده در غرب پدید آمد. دیگر نه از شعر بهار خبری بود و نه از نقد فروغی. نه فلسفه حکمت داشت و نه دانش، حسابی. نه عزم دهخدا را کسی ستایش می کرد و نه هزم نفیسی را کسی. آری، خشک خشک بود. پوسیده و مردابی و یک مشت دانشجویی که هم در آنجا فحش ایران می دادند و هم در اینجا. طوری شد که وقتی پهلوی دوم، برای سفر به امریکا می رفت، از روزی که آنجا می رسید، استقبال گوجه فرنگی می شد و تا به آخر هم که در معیت پرزیدنت می آمد، صدای آشوب و اعتراض می شنید. این رفت و رفت تا انقلاب شد.
دهم آبان 58، دوستان انصاری در مجاورت کاخ سفید تظاهرات می کردند. درگیری شد و چه گذشت که گاز اشک آور زدند، سگ ها را رها کردند و خلاصه کاری کردند که سلام شان را بعدها به مسلمانان انقلابی در ایران برسانند. ما رفتیم و حرف های انصاری را سی سال بعد از حادثه، شنیدیم. نوشتیم و منتشر هم خواهیم کرد، اما مثل گذشته با همان خودسانسوری همیشگی و لام تا کام چی؟ بعله.
رسم جالبی است و حرف جالبی. امروز وقتی با دانشجوی ایرانی در امریکا سخن می گویی، طرفدار حکومت است. بیشتر که صحبت می کنی می بینی نه، طرفدار هم نیست، منتقد است. ولی جلوی شما که ایرانی هستی نقد می کند، جلوی امریکایی، تعریف می کند و تمجید که شما نمی دانید ایران چه گلستانی است، اصلاً باور نکنید آنجا فشار هست، همه آزادند به خدا. فقط نباید از چند جا عکس بگیری و چند جور لباس هم نباید بپوشی و چند جور جا هم نمی توانی بروی، البته اونجاها اصلاً اون جاهای بد نیست که بروی و چند جور غذا هم نمی توانی بخوری و ... ولی در مجموع آزادی به خدا. نه یادم رفت، چند جور حرف هم نمی تونی بزنی، یعنی کیم جونگ ایل و اینها را حق نداری بگی مثلاً بالای چشم اش ابرو.
چطور سی سال پیش، آقایان دانشجوی ایرانی در امریکا، وطن پرست نبودند؟ حالا وطن پرست شدند؟ آن موقع که دانشجوی ایرانی پرچم کشور خودش را به آتش می کشید، آن روزی که فحش می دادند به سر تا پای ایران و آنچنان از ایران می گفتند که وقتی می گفتی ساواک، تن امریکایی بدبخت می لرزید، چطور آن موقع وطن پرستی و دوستداری از ایران مطرح نبود؟ چطور آن موقع، زیر پای پهلوی دوم پوست موز می انداختند و الان برای فلانی فرش قرمز پهن می کنند؟ چطور آن زمان، امریکایی غریبه نبود، حالا غریبه شده؟ چیزی نگوییم که می فهمد ایران چه ویرانه ای شده است؟ آن موقع حق داشتید آبروی مملکت و کشور را ببرید حالا می ترسید؟ من می دانم مشکل کجاست؟ مشکل آنجاست که دانشجوی ایرانی آن زمان، ایرانی نبود که، مسلمان بود. آقایان از ایران می رفتند امریکا درس بخوانند، انجمن ایرانی ها نمی رفتند، انجمن اسلامی تأسیس می کردند.
به هر حال، این تضاد و دوگانگی، تضاد و دوگانگی حاصل از بی خردی و بی فکری ایرانی جماعت است. آن موقع اقتضای سیاسی الزام داشت که برای اعلام نارضایتی عمومی مردم ایران از حاکمیت وقت، دانشجوی ایرانی در امریکا تظاهرات کند، پرچم آتش بزند، عکس مسئولین کشور را بسوزاند. امروز الحمدلله آنقدر وضع معیشت و امور ملت ایران عالی است که وقتی فلانی می رود، نیویورک برایش گلاب می پاشند و بوسه می فرستند و ... تف بر دانشجوی ایرانی که از وظیفه خود در رساندن پیام این ملت به جهان دریغ می کند.

ز شیر شتر خوردن و سوسمار عرب را به جایی رسیده است کار
که تاج کیانی کند آرزو تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
ها

۱۳۸۷ تیر ۱, شنبه

ماجرا از ظهر جمعه بیست و دوم ژوئن آغاز می شود. برای گرفتن رمان آستانه پنجم، اثری از مهری حیدرزاده، یکی از زنان کهنه کار سازمان پیکار، راهی منزل حاج قاسم تبریزی می شوم. طبق معمول، پذیرایی مختصری می کند و بحث جدی آغاز می شود. خاطرات دستگیری مهری حیدرزاده را برایم زنده می کند، بازجویی هایی که از او و همسرش صورت گرفت و اینکه اخیراً دست به قلم شده و می نویسد. علاقه چندانی به ادامه بحث نشان نمی دهم. نمی توانم پیش ازخواندن دست نوشته ها قضاوت کنم. عطشی مرا فراگرفته که اطمینان می دهد پس از مطالعه داستان، شخصیت نویسنده را خواهم شناخت و به این خاطر، لذت بحثی را که می دانم به زودی با چالش هایی جدی همراه خواهد بود را در این ظهر گرم و این منزل بی کولر از دست نمی دهم. بلافاصله یاد خاطراتی از سعید امامی می کنم و تبریزی بی آنکه حساسیتی نشان دهد از مطالعات پیگیرش حکایت می کند. می گوید کتاب های اخلاقی و سیاسی اطلاعاتی را از او می گرفته است. برایم عجیب نیست. پیشتر یادداشت های عبدالله شهبازی و اصغر حجازی را در بعضی از کتاب هایی که گرفته بودم، می دیدم. بعضی از یادداشت ها و خلاصه هایی که سعید تهیه کرده با وسواس نشانم می دهد. می خوانم. کاغذهایی هستند چهار یا پنج اینچی با خط ریز منظم، خودکار قرمز و خلاصه چندان چنگی به دل نمی زند. از مطالعات سعید حجاریان می پرسم. می گوید به کتاب های چپ تسلط کامل دارد و بعد با دقت اضافه می کند که چندان علاقمند به تاریخ نیست. برای من که تاریخ و فلسفه، حرف اول و آخر مبانی فکری ام را می زند، گویا آب سردی رویم ریخته اند. به خنده می گویم که این دو نفر هر دو کتاب خوان بوده اند و انقلابی اما این یکی کجا و آن یکی کجا. رومی رومی و زنگی زنگی. وقتی عکس العملی نمی بینم، اخبار جدید را جویا می شوم. از عبدالله نوری می پرسم و پاسخ می دهد که حرف و حدیث هایی از نامزدی اش در انتخابات به گوش می رسد. با حرارت بحث را دنبال می کنم. پیشتر در منزل تبریزی، یوسفی اشکوری را دیده ام و در ذهن دارم که بپرسم آیا شیخ خاموش نیز به منزل او رفت و آمد دارد یا نه. حرفم را می خورم و می اندیشم. اگر عبدالله نوری بیاید چه می شود؟

۱۳۸۷ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

سوسیالیسم چیست؟

همیشه انسان هایی بوده اند که برایشان اهمیتی نداشته به سر دیگران چه می آید. بعضی واقعاً ندارند که بپوشند، درد کشیده اند، محروم بوده اند و خلاصه نه اینکه نمی خواهند بلکه نمی توانند به دیگران هم فکر کنند. همیشه از این دست انسان ها اندک نبوده اند. اما آنان علیرغم آنکه آسوده زندگی می کردند، آرام می خفتند و ساکت می ماندند، می دانستند که در کنار آنها مردمی زندگی می کنند که از نعمت های زندگی برخوردار نیستند. این مردم برای خاموشان، آینه زندگی کهنه ای هستند که آنها نیز پیشتر داشتند. وظیفه سوسیالیسم چیست؟ اینکه اینان را بیدار کند؟ اینکه نظام طبقاتی را فرو افکند؟ اینکه انقلاب کند؟ از خشم و کینه و نفرت بهره برد تا گروهی را به زیر کشد؟ اینکه ذائقه مردم را تغییر دهد تا هیچکس نفهمد داشتن یعنی چه؟ اینکه همه را به داشتن حد اقلی از حیات و زندگی عادت دهد؟ آیا اینها هدف سوسیالیسم است. اینهاست معنای سوسالیسم و ابزار آن؟ نه.
سوسیالیسم پدیده ای نبوده است که دسترنج عقاید پیشرفته مارکس یا هگل باشد. مائو آن را احیا کرده باشد و استالین آن را به ذلت کشانده باشد. سوسیالیسم حاصل رنج ناشی از سرکوب کارگران و طبقات فرودست اجتماعی در قرن نوزدهم بود. این رنج را نه با چماق و دشنه، بلکه با تبعیض و نفرت و فخر فروشی در دل زحمت کشان کاشتند. آنان را نکشتند و چون رنگین پوستان به دار نیاویختند و چون مجرمان شکنجه نکردند. آنان را رها کردند، از آنان دلجویی نکردند، به درد آنها نرسیدند و یک شب را با یاد آنان، سر بر بالین نگذاشتند.
سوسیالیسم یعنی پرورش انسان ها در جایی که یاد بگیرند هر چه دارند قسمت کنند. سوسیالیسم یعنی اینکه لذت بردن تنها در تک خوری نیست. اینکه احساس بخشش، کمتر از عشق نیست. اینکه احساس محبت کمتر از دست گیری نیست. اینکه آنان که دارند بفهمند می توان داشت و به دیگران نیز داد. اینکه بدانیم منابع جهان محدود نیستند، این ماییم که توانایی باروری آنها را نداریم. اینکه بفهمیم در یک دنیا زندگی می کنیم نه یک خانه. اینکه دارا بداند که گرسنگانی نیز هستند که منتظر دستان بخششگر اویند. هر کس گفت سوسیالیسم یعنی اینکه از دهان آنکه دارد به زور بگیریم و بر شکم گرسنه آن که ندارد بریزیم، در اشتباه است. سوسیالیسم معنایش انقلاب طبقه کارگر در برابر طبقه مرفه نیست. معنای سوسیالیسم، کشتار و شکنجه و سرکوب نیست. سوسیالیسم، هدف را توجیه نمی کند، برای رویکرد نفرت انگیز پیروانش دلیل نمی تراشد. سوسیالیسم می گوید به فرزندان خود بیاموزید که اگر روزی داشتند به دیگران هم بدهند.
.
.
آهنگ چه گوارا ـ کوماندانته چه گوارا ـ از ناتالی کاردون:
.

...

.

.

لذت سوسیالسیت بودن

نصایحی از مائو برای آنهایی که می خواهند چون یک سوسیالیست واقعی زندگی کنند
.....
ـ هنگامی که سخن می گویید، بنشینید، این نهایت تواضع شماست
ـ عشق خود را با همه قسمت کنید، این نهایت بخشش شماست
ـ لباسی که می پوشید به دیگران نیز بپوشانید هر چند بی ارزش باشد
ـ دستی که به سوی شما دراز شد، رد نکنید، این نهایت سخاوت شماست
ـ غذایی که می خورید به دیگران نیز ببخشید، هر چند اندک باشد
ـ درد دیگران را با خود قسمت کنید هر چند فراوان باشد
ـ یک مثقال عمل، بیش از یک خروار نظریه ارزش دارد
......

....

.

.

.

۱۳۸۷ خرداد ۱۱, شنبه

ادعای روشنفکر شیعه و سکوت او در برابر نصرالله


مدتی بود به توصیه برخی دوستان مبادی آداب شده بودیم، سیاسی نمی نوشتیم، می گفتیم بگذار مطلب فکاهی بگوییم، مردم دلخوش باشند، بخندند، اما نمی دانم چه شد که همان که نباید می شد، شد. شریعتی تعریف قشنگی داشت، می گفت روشنفکر آن کسی است که اگر خودش هم در ناز و نعمت بود، به درد همسایه اش بگرید. ما که نمی خواهیم روشنفکرنما باشیم باید بنویسیم. یا دست کم، کمترین کاری که متعهدیم بکنیم این است که بنویسیم. شخصاً تصمیم به چنین کاری نداشتم اما وقتی دیروز در اخبار دیدم القاعده از دو زن عقب مانده ذهنی سوء استفاده کرده تا بمب هایی را به بازاری در عراق وارد کند و از آن طریق با کنترل از دور آنها را منفجر نمايد، واقعاً منزجر شدم. به خودم گفتم اگر این کارها حقیقت اسلام نیست، سکوت مسلمان ها چه معنایی دارد؟ مگر این جامعه روشنفکر ندارد؟ یک نفر نیست اینجا که دست به نقد افکار بن لادن و امثال او بزند؟ جهان اسلام سراسر سکوت است و تأییدکننده قتل عام انسان هایی کاملاً بی گناه.
چندی پیش کتابی انگلیسی خواندم به نام "رویکرد نادرست به اسلام" نوشته Robert Spencer، نویسنده با تلاش فراوان کوشیده بود تا ثابت کند، اسلام واقعی چیزی جز تئوری های القاعده و بن لادن است. اسلام واقعی طرفدار اصول و ارزش های انسانی است و خلاصه از اين دست صحبت ها که زياد شنیده اید. اما نکته ای جالب هم در اندیشه نویسنده بود. اسپنسر با ظرافت تمام سعی کرده بود توضیح دهد که چرا جامعه مسلمانان در برابر این وحشی های انسان نما که سرگرم کشتار مردم بی گناه هستند و از دامن همان خانواده برخاسته اند؛ چرا این جامعه در برابر تحرکات آنها سکوت اختیار کرده؟ حتی یک مسلمان محافظه کار باید بیندیشد که کجای عملکرد القاعده در تضاد با جنبه های منفی از تمدن غرب بوده است؟ اسلام نسبت به انحرافاتی که در دامن آن پرورش یافته مسئولیت سنگین تری دارد یا غرب؟ اما تمام آنچه از جامعه اسلامی برآمده سکوت بوده است و اگر بخواهیم مته به خشخاش بگذاریم، حتی تلویزیون حکومتی جمهوری اسلامی و شبکه الجزیره که اخیراً به القاعده پرس معروف شده، حاضر نیستند خبر کامل استفاده ابزاری القاعده از عقب ماندگان ذهنی برای بمب گذاری ها را پوشش دهند. اوضاع اینطوری است.
من تصمیم دارم، این سوال را از خودمان آغاز کنم، ما برای مهار اندیشه و تئوری بی گناه کشی افراطیون مسلمان چه کرده ایم؟ اگر فرض را بر این بگذاریم که مکتب سنت و جماعت ایده های فکری متفاوت و گاهاً غیر قابل جمعی با تشیع دارد، صریح تر ببینیم ما برای مهار شیعیان افراطی دست به کدام اقدام زدیم؟ من نمی خواهم جنجال آفرینی کنم ولی به اعتقاد من، عملکرد حسن نصرالله همین گونه است. افراطی با کشتار بی گناهان و از طرف دیگر سکوت جامعه سیاسی شیعیان.
سوال، موشک باران خانه های مسکونی اسرائیلی ها چه معنایی دارد؟ این موافق کدام تئوری شیعی است، این کجایش مربوط به مکتب امامان معصوم شیعه است. شیعیان مدعی اند که طابق النعل بالنعل در صدد پیروی از آنها هستند. عجب، پس برای چه زن و بچه اسرائیلی را می کشند، اسمش را دفاع می گذارند؟ سوال من اینجاست که در همین نبرد سی و سه روزه دهشت بار، موشک های نصرالله به کدام طرف اشاره می رفت؟ پاسگاه های اسرائیلی یا خانه ها، منازل مسکونی، کودکان و یک کلمه غیرنظامیان؟
حدود 145 غیرنظامی از مردم اسرائیل در اين موشک باران های مداوم کشته شدند، 4260 نفر زخمی شدند. تلفات غیر نظامی ها دو برابر نظامیان بود و من با چشم خود می دیدم که نصرالله تهدید می کرد ما فلان شهر را هدف می گیریم. نگفت فلان پاسگاه را، فلان میکده را، فلان کنیسه را. سوال من این است، آیا این موافق آداب و شریعتی است که تشیع بر آن تاکيد دارد؟ از این احادیث بگذریم که "هل الدین الا الحب و البغض" و بسیار بسیار احادیث دیگری بر محبت و مهرورزی که از امامان شیعیان به آنها رسیده و گویا اصلاً نبوده و نرسیده، چون ما که محبت ندیدیم. مگر شیعیان، وظیفه خود را عمل به سیره معصومین نمی دانند؟ امام سوم آنها در روز عاشورا، مگر به زن و بچه دشمنانش حمله کرد؟ یکی ممکن است پاسخ دهد که زن و بچه دشمنان معصوم آنجا نبودند، ما چه بدانیم. جواب این است که مطابق فقه شیعه، نهی معصوم با تأييدش تفاوتی ندارد. وقتی آنها را از تهاجم به حرم خود نهی می کرده، معنایش این است که خود را نیز با تهاجم به حرم آنها مخالف می دیده. لب کلام اینکه، اين کار مجاز نیست، والسلام. هر چند که دشمنت شمر باشد، عمر بن سعد باشد و مطابق آنچه شیعه ها که به ظاهر پیروان امامان خود هستند، معتقدند گلچینی از بدترین های زمان. امام آنها این حق را گرفته که به زن و بچه تعرض کنند، حتی به غیرنظامی بالغ هم متعرض نباید شوند، خلاف انصاف است. خلاف روح تشیع است، اگرچه عبید الله بن زیاد باشد، رأس فتنه باشد، مجاز نیستند. مگر مسلم، پسر عموی امام سوم شیعیان نکرد، مگر در منزل هانی نبود که عبیدالله مهمان شان شد، هانی به او گفت که هر وقت من سرفه کردم از پشت پرده خارج شو و کارش را تمام کن، چرا نکرد؟ سفیر مخصوص امام بود، وکیل و نایب خاصه او بود، لیاقتی که در تاریخ به انگشت شمار انسان هایی داده شده. نیابتی که امروز برایش ایران را به فلاکت کشیده اند تا در فلان "آقا" احراز شود. این مرد عبیدالله را نکشت. وقتی رأس فتنه عاشورا، به قول خود شیعیان رفت، هانی از مسلم پرسید که چرا نکشتی، گفت به خدا شرمم آمد در حالی که شمشیری بدست نداشت جان از تنش بگیرم. آن وقت شما آقای نصرالله را می بینید که علم تشیع برداشته، می رود و موشک می زند روی سر بچه شش ماهه اسرائیلی، زن باردار اسرائیلی و احساس نمی کند خلاف دستور معصوم اوست. اگر این کار را بکند که می کند، من تفاوتی بین او و اسرائیلی نمی بینم؟ بچه اسرائیلی، زن اسرائیلی از عبیدالله بن زیاد که کافرتر نیست، هست؟
یادم است یک بار کسی پاسخ داد که امام حسین در اقلیت بود، آن روز اسلام به اصطلاح مظلوم بود، تحت ستم بود، اصلاً چنین شرایطی پیش نمی آمد، مسلمان ها تسلیحات خوبی نداشتند، موشک نداشتند، چه و چه نداشتند، الان که دارند باید استفاده کنند تا کفار را از بین ببرند، معصومین ما همه مظلوم بودند و امروز که اوج اقتدار اسلام است ما باید به اسرائیلی جماعت حالی کنیم که هر کاری دلش بخواهد نمی تواند انجام دهد. نمی تواند طفل فلسطینی را بکشد و نتیجه اش را نبیند. به این دوست گرامی باید گفت که برادر، مگر امیرالمومنین شما، در جنگ صفین که خلیفه مسلمین بود، مگر در قدرت نبود؟ چرا آب را به روی سپاه معاویه نبست؟ والا اگر سیاستمداران امروز شما بودند به اسم اسلام می بستند، به اسم راهبرد استراتژیک، به اسم سیاست که دفتر همه چیز را این روزها با آن ورق می زدند، می کردند. علی نکرد چرا، چون این کار مخالف جوانمردی بود. معصومینی که شیعیان ادعای پیروی آنها را دارند، اینگونه رفتار می کردند. یا در ظاهر آنچه ما می دانیم اینگونه بوده اند. این تفاوت تشیع در قدرت است با تسنن یرید و معاویه در قدرت. نصرالله و همچون اویی در مکتب تشیع است که باید تفهیم شوند. اگر سنی بودند که صحبتی نبود. چون سنی ها که امامشان یزید و معاویه بود نه حسین. راستی مگر محمد در اوج قدرت حکومت اسلامی نبود؟ خیلی روان بگویم که فرض بگیرید کشتار بنی قريظه که در بیشتر تواریخ کهنه اسلامی آمده صحت داشته باشد. ما در آن تشکیک نکرده ایم چون شیخ الطائفه طوسی و شیخ مفید، علمای بزرگ شیعیان هم نکرده اند، به رغم اینکه خشونت بکار رفته غیر قابل فهم است، باز هم فرض بر صحت اگر بگذارید، عملکرد پیامبر مسلمانان بایستی برای شیعه ها و سنی ها راهگشا باشد. وقتی یهودیان هدایت نشدند، یا جنگیدند، حضرت محمد فرمودند که زن هایشان را جدا کنید. پسرانشان، آنهایی را که موی زهار ندارند و مرد نشده اند را جدا کنید. اینها را نکشید. لب کلام، اینها بی گناه اند، بر اینها حرجی نیست، نمی دانند کجایند و برای چه آمده اند. سوال من این است که یک رهگذر اسرائیلی، یک بچه اسرائیلی، یک زن باردار اسرائیلی این را به چه حقی با موشک می کشید و بعد خودتان را پیرو این آدم می دانید؟ می گویند تو مدافع یهود شده ای، من مدافع تشیع حقیقی هستم که شما مدعی آن هستید. من مدافع کرامت انسانی ام، آخر اگر تو خودت بنا به حسب آزمون سرنوشت، در آن مملکت به دنیا می آمدی و ده سال داشتی، موشک می زدند و تو را می کشتند، دست و پایت قطع می شد، چشمت برای یک عمر کور می شد، این به حق بود؟ حال آنکه نه جنگیده بودی، نه برای جنگ می رفتی، نه اصلاً عقلت می رسید پدرت راست می گوید یا آقای نصرالله، بچه بودی، نمی فهمیدی، این کار به موافقت عقل و منطق بود؟

ممکن است کسی بگوید خوب آنجا نروند، مملکت اسلام بوده است. طبق تعاریف ما غاصب اند، قاتل اند. یکی بگوید که آقا جنایت هایشان فراموشمان نشده. درست است. من مخالف این ها نیستم، ولی چه نتیجه ای می خواهید بگیرید، آن مهم است. من پاسخ دارم. کدام حکم فقهی است که ثابت می کند پسر را می شود به گناه پدر کشت؟ پدرش گناه کرد رفت آنجا، بچه دار شد، نسبت به مسلمین، به قول شما عداوت داشت، اصلاً پدرش فلسطینی ها را می کشت. خدا لعنتش کند، پسرش چه گناهی کرد؟ زن باردارش چه گناهی کرد؟ بچه مدرسه ای مگر توانایی تمیز دادن دارد؟ چند بار مدرسه اسرائیلی را موشک باران کردند، این حماس چند بار مدارس شهرک سدیروت و عشکلون و نئگو را موشک باران کرد، نزدیک به 177 غیرنظامی از سه سال گذشته تا امروز به خاطر موشک باران حماس و حزب الله کشته شده اند، اگر خانواده هایشان برگشته باشند وای به حال من و توی روشنفکر، چون معنایش این است که اجازه داده ایم آقای نصرالله، به خاطر هدفش وسیله اش را توجیه کند. این کار تا آنجا که من می دانم، در شیعه نبوده و از نوع بدعتهای قرن جدید تشیع است.
مشکل عمده این است که قتل بی گناه را کوچک شمرده اند. خداوندی که می گویند قرآن را نازل کرده، فرموده که لکم فی القصاص حیوة یا اولی الالباب لعلکم تتقون... فمن اعتدی بعد ذلک فله عذاب الیم. گفته قصاص کنید، سرباز اسرائیلی بکشید.از دشمنتان آن را که کشته، شما هم بکشید. ولی مگر بچه اسرائیلی مردم شما را کشت؟ وقتی این کودک اسرائیلی، زن باردار اسرائیلی را می کشید، مطابق قرآن خودتان به این کار می گویند، اعتدی. زیاده روی، و باز مطابق نص صریح همان، بر تو عذابی الیم آماده است. مطابق نص صریح قرآن. و در آيه دیگری از قرآن پروردگار می فرماید که هرکس متعمدانه بی گناهی را کشت: فجزاؤه جهنم خالدا فيها وغضب الله عليه ولعنه وأعد له عذابا عظيما، پس کیفر او، جهنم است و غضب خدا همواره با اوست و لعنت خدا بر اوست و خداوند برای او عذابی بزرگ مهیا کرده است. در آيه دیگری آمده است: من أجل ذلك كتبنا على بني إسرائيل أنه من قتل نفسا بغير نفس أو فساد في الأرض فكأنما قتل الناس جميعا. بدین سبب بر بنی اسرائیل فرض کردیم که هر کس انسانی را که کسی را نکشته و فسادی در زمین مرتکب نشده به قتل برساند گویا همه مردم را کشته است. حالا با وجود این آیه ها، آقای نصرالله چطور زن و بچه بی گناه را می کشد، من یکی نمی دانم که این از کجای فقه شیعه درآمده.
برای روشنفکران مسلمانی که این نوع کشتارها را تقبیح کنند و تلاش در جلوگیری از آن بنماید، در قرآن ثوابی عظیم برشمرده شده است، ومن أحياها فكأنما أحيا الناس جميعا. پس هر کس که یک نفر از این انسان ها را نجات دهد، گویا تمام مردم را نجات داده است. حالا چطور اینها ساکت اند و ما باید بگوییم نمی دانم. این توصیه ای بود برای روشنفکران ظاهراً مسلمان ـ اگر بین شان باشد ـ دانشمندان و محققان مسلمان، دین شناسان و آزادی خواهان مسلمان و در نهایت برای شیعیانی که دوست دارند پیرو واقعی امامان خود باشند.